خرید بک لینک

دوباره اه بکش اه در بساطم نیست ... کسی انگار به فکر تنهایی ماه نیست ...

همه عمیق فکر می کنند و ستاره ها ... ماه رو ببین چ تنهاست ... این تنهایی خود خواسته نیست ... من بهش فکر می کنم ... نه این



بی خیال :

توی یه خاطره فرو می رم ::::::

خاب می بینم ... خاب پدر بزرگم رو ... من خیلی کم خاب می بینیم اما این بار انگار واقعیه ... لباس تمیز و لبخند و ریش سفیدش ... به سمتش میرم تا ببوسمش و با دست نشان میدهد که ... نیا ... نیا لباس هایت بوی خاک می دهند ... و نرفتم ... از خاب پریدم و با همه ی وجود گریه کردم ...

:::::::

یه خاطره دیگه ... یه خاطره خوب ... متاسفانه این خاطره قراره سالها بعد اتفاق بیفته ... ::: توی بیمارستان دنبال قرص و دارو هستم و می گردم و می گردم ... کسی با لهجه ای اشنا صبحت می کند و به سمتش میرم ... صورت سفید و تقریبا گوشتی ... اسمش رو صدا می کنن ... همون اسم ... ::: خودمو پرت می کنم بیرون از این خاطره ... به چیز دیگه ای فک کن

::::::::یه خاطره دیگه ... یه خاطره دیگه ... اینو با خودم تکرار می کنم ... ::::::::: اخرین روزهای تایستونه و به دور از چشم خونواده و داداشم تایپ رمانم رو تموم کرد و بعد یهویی پشت سرم سبز میشه و می گه داری چیکار می کنی و منم صفحه رو سیو می کنم و ... یادم نیست بعدش چی شد ...

تلگرام و عکس پروفایلم ... دارم دنبال یه شماره می گردم تا بهش زنگ بزنم و توی همین لحظه دوستم ازم عکس می گیره ... خیلی ها می پرسن چرا سرت تو گوشیه ولی فقط یکی دو نفر می دونن چرا ... مهم نیست ... این عکس و این تصویر تا ابد من رو به همون حس و حال سنجاق می کنن ... :::کسی باید دستم رو بگیره و از این حس ها بیرون بیاره ...

برم کانال خونوادگی ... سرگرم شم

برچسب: نویسنده: ماهان بهرامی تاريخ: جمعه 5 آبان 1396 ساعت: 18:47

صفحه بندی