اخرین لحظه های 27 سالگی رو دارم سپری می کنم ... فردا وارد 28مین سال میشم ...
یه مروری میزنم روی این سال که ببینم چطور گذشت ... اوایلش که تازه هجرت غمگینم رو شروع کرده بود .. پول اومده بود دستم و یواش یواش داشتم از حس لذت می بردم ... راه پیشرفت رو سریع طی می کردم ....حس خوبی بود ... توی خابگاه بودم ... بعد چند ماه و چند اتفاق افتادم سر یه دور راهی ... یا باید ازدواج می کردم و فکرم رو متمرکز این حس می کردم یا نه منم به همون چیزی دچار میشدم که همه میشدن ...شاید بگی می تونستی و از این حرفا ... نمی دونم ولی توی اون شرایط و با توجه به چندین ماه فکر کردن تصمیمم رو گرفتم ... باهاش اشنا شدم و دیدم ادم خوبیه ... از هر نظر نه ولی خب بهتر بود ... نمیشه توضیح داد ولی خب خوب ... حس داشتن یک نفر و حس تعهدی که بهم میاد خوب بود ... از نظر کاری هم همه چی خوب بود ... شرکت و بچه ها خوب بودن و از بودن اونجا لذت می بردم ... سال نو شد ... منم نو شدم ... به اندازه لازم پول جم کردم تا یه خونه بگیرم ... و گرفتم ....تمام وسایل رو خریدم و شروع کردم به زندگی جدید ... حس خوبی بود ... گرچه سر سال با شرکت سر حقوق دعوام شد و وقتی خواستم حقوقم رو 50 درصد افزایش بدم مدیر مخالفت کرد ولی زیر بار نرفتم ... بعد اینکه از تعطیلات برگشتم با هم یه سر توافق کردیم ... دوس نداشتم از شرکت برم چون همه چی پول نبود واسم ...موندنی شدم ... پاییز زمستون و تابستون و البته رمضون ... نمیدونم ... چیزی خاصی نیست که بخوام الان بهش فک کنم ولی هر کدوم که بهش فک می کنم حس های خوبی بودن ... اخرای تابستون قضیه ازدواج رو با خونوادم مطرح کردم ... مخالفت کردن ... دیدم حق دارن و منم با وجود اینکه قول داده بودم سعی کردم ازش جدا بشم و شدم ... میدونم روزهای بدی رو داره سپری میکنه ولی راه دیگه ای نبود ... بابت این بخش از زندگیم متاسفم ... حقش این نبود ولی چاره ای هم نبود ... نمیخوام بیشتر از این بهش فک کنم ... ادمی موجود عجیبیست ...
حدود نیم ساعته به مانیتور خیره ام ... چند صد فکر از سرم گذشت و اینکه اگه ازش ننویسم ناراحت میشه ... زندگی همین بود ... و واقعا هم بودنت روح من رو ارضا میکنه ... اینکه کسی باشه که بهش فک کنم بدون این که ترس از دست دادن یا بدست اوردنش رو داشته باشم ... هم دور هم نزدیک ...
برنامم واسه سال اینده تنهایی خودخواسته ست ... دارم برنامه ریزی می کنم واسه خرید یه ماشین و با توجه به تعطیلی پنجشنبه های میخوام برم ... میخوام به تموم جاهایی که بودم سفر کنم ... هدف توی زندگی چیز مهمیه ولی خب بی هدفی هم خوبه ... سال قبل اونقد درگیر ازدواج و مسایلش بودم که نفهمیدم چطوری سپری شد ... امسال رو میخوام یه سبک جدید از زندگی رو تجربه کنم ...
چیزی یه ذره عذابم میده اینه که سال قبل یه بخشی از اعتقاداتم رو از داست دادم ... خوب یا بد ... نمیدونم ... گمونم باید بشینم و به این موضوع بیشتر فک کنم
نمیدونم دارم تبدیل به چی میشم ولی گمونم فصل جدیدی از زندگیم داره شروع میشه ... حس مبهمی دارم ولی هرچی هست گمونم به تجربه کردنش بیارزه ...
چیزی بیشتری واسه نوشتن نیست ... همین کافیه ...به زندگی بر می گردم
برچسب:
نویسنده: ماهان بهرامی