طور دیگه ای لبخند می زنی و خوشبختی هایش را تکه تکه می بری و در دهانت اب می کنی ... سر از وسط همان پاییز در میاوری که ابانش به من اغشته شد ... هوای سرد و یخبندان های سردتر ... سرت گیج میرود ... می چرخی ... و باز هم می چرخی ... باز هم طور دیگه ای لبخند می زنی اما این بار زورکی و غمناک ... تنت بوی نای نماندن گرفته است و حالا با رفتن چیزی بیشتر از اعلام فاصله نداری ... راستی بازوی سمت راستت را این بار بگذار سرما گاز بگیرد ... نپرس یعنی چی و چ منظوری داری فقط میخوام با یک ابهام رفتن را شروع کنی و سالها بعد همین ابهام من را یاد تو می ندازد ... خوشبختی هایم را تکه تکه زیر زبانت چپاول می کنی و اب می شوم ... توی پالتو فرو می روم ایستگاه طرشت پیاده گی را تجربه می کنم و باز هم بین خودمان باشد ...قدم میزنم ... نمی دانم این ایستگاه چ دشمنی با قمیشی دارد ... تو می دانی !؟
من به طور دیگه ای زندگی کردن عاشق بودم نه این تکرار ملال اور ... تو هم همین را باور داری ... نه ... تو هیچ باوری بین من و خودت نمی بینی ... به همان اندازه ی من کله شق و پاییزی هستی ... وقتی همه سرهایش توی لاک و ناخون بود تو سرت بین تولزهای وبلاگی میچرخید و هیچوقت از خودت نپرسی چرا ... من هم نپرسیدم ...فقط کاری رو انجام دادم که حس بودن و خوب بودن بهم میداد ... همین حوالی خوشبختی های تکه تکه ام رو طور دیگه ای پیدا می کنم ... یخ بسته زیر اوار بی فکری ... همینطور هم هست ... جیب هایم دستهایم را گرم نمی کند مگر فکر کردن به همان خاطرات که تهش ... تلخ (شایدم شیرین) شد ... به گذشته ام سرک میکشی به اخرین پیج همین وبلاگ ... دنبال ان تکه خوشبختیی می گردی که سخت زیر زبانت اب شد ... حالا می فهمی بازوی راستت را چرا باید سرما گاز بگیرد ...
سالهاست از مرض ابهام رنج می برم ... دست خودم نیست ساده دیدن را یاد نگرفته ام ... بین هر پاییزی دنبال فصل جدیدی هستم ..بین هر لبخند ساده ای دنبال طرح مبهمی هستم ... مرض لاعلاجی نیست اما من ... من این بیماری را دوست دارم ... تو بهتر می فهمی ...شاید هم نه ... هیچ تلاشی برای فهمیدن و رمزگشایی می کنی ... شاید بله شاید نه ... شاید بلی و شاید خیر ...
برچسب:
نویسنده: ماهان بهرامی