
سالگرد هجرت غمگینم نزدیکه ... تموم دیشب رو یه بند با بغض خندیدم ... و تو ارام سر میکشیدی خنده هایم را با اخم .... مدادهای سیاه ...خطهای سفید .... گچ های مدرسه ....بوی غذای خونه ها .... از خاب می پرم ...پتو پیچیده دور پاهام و پشه ها و کولری که نباید روشن بشه ... غلت میخورم و از تخت میام پایین و سیستم رو بیدار می کنم و یه وبلاگ میسازم و شروع می کنم به نوشتن .... نوشتنی که حدود 9 ماهیه توی خودم سرک...
ادامه مطلب
یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا #مولانا حالت روحی و خوب .... حس رهایی ...حس خلسه ... هیچ تلاطمی در جریان نیست ... لب دریاچه زیر افتاب لم داده ام و زندگی بر وفق مراد است تمام فکرت چسبیده است به زیر طاق ذهنم و من اسوده درونت پلک میزنم..چقد روحت لطیف است و من را از هر حسی خشنی خالی می کند غلت میزنم و طرف دیگرم پر از افتابت میشود ..... خواجه نگهدار مرا ...
ادامه مطلب