سالگرد هجرت غمگینم نزدیکه ...
تموم دیشب رو یه بند با بغض خندیدم ... و تو ارام سر میکشیدی خنده هایم را با اخم .... مدادهای سیاه ...خطهای سفید .... گچ های مدرسه ....بوی غذای خونه ها .... از خاب می پرم ...پتو پیچیده دور پاهام و پشه ها و کولری که نباید روشن بشه ... غلت میخورم و از تخت میام پایین و سیستم رو بیدار می کنم و یه وبلاگ میسازم و شروع می کنم به نوشتن .... نوشتنی که حدود 9 ماهیه توی خودم سرکویش کردم ....مثل بچه ای تو سری خورده که نازش می کنی و با هق هق حرف میزنه نوشتن من هم داره اروم خودشو پیدا می کنه .....و باز این حس که نباید بنویسم و بازم سرکوب و بازم کلنجار
کمد پر از لباس تو
میز پر از عکس توه
هنوز تو اتاقمون
می پلکن نشونه ها