
فک کنم هشتمین سالیه که عید قربان رو خونه نیستم ...چقد پرت و چقد دور افتاده و چقد مهجور و چقد منفور و .... چقد ادم دلش می گیره و چقد تو خودش خورد میشه .... بهویی تو فکر فرو میری ... دیشب قبل از خاب و فکرهایی که گرمت نمی کنن ... تبریک ها رد و بدل شد و بعد از شدت خستگی بیهوش روی تخت ولو شدم و چشمامو که باز کردم دیدم صبح شده و باد سرد کولر .... لعنتی کولر ... +یکی اون کولر رو خاموش کنه .... یکی یعنی ...
ادامه مطلب