خرید بک لینک

فک کنم هشتمین سالیه که عید قربان رو خونه نیستم ...چقد پرت و چقد دور افتاده و چقد مهجور و چقد منفور و ....

چقد ادم دلش می گیره و چقد تو خودش خورد میشه ....

بهویی تو فکر فرو میری ... دیشب قبل از خاب و فکرهایی که گرمت نمی کنن ... تبریک ها رد و بدل شد و بعد از شدت خستگی بیهوش روی تخت ولو شدم و چشمامو که باز کردم دیدم صبح شده و باد سرد کولر .... لعنتی کولر ...

+یکی اون کولر رو خاموش کنه ....

یکی یعنی هرکسی غیر از من ... ولی من تنهام و خونه تنهاست و ما تنهاییم ...ما تنهاییم ...ما

از حرفهای دیشبش فقط این یادم مونده که ازم نمی ترسه و من توی فکرم فریاد زدم ....بترس ... بترس ...تو هنوز نمیدونی چ موجود وحشت ذاتی داره روئیاهاتو می بلعه ....تو هنوز نمی فهی ...تو نمی فهمی ...تو ...لعنتی تو ...چرا نمی فهمی

خاطره ::::::

با دوچرخه پا میزنم و میرم پایین ....و مردی که قدم میزنه با دیدنم لبخند میزه .... دور میزنم و به سمت سر بالایی و بعد یه مدت دوباره سرازیری و همون مرد و لبخند دوباره اش .... و بارها و بارها لبخند و بارها و بارها سرازیری .... مرد رفت ...دوچرخه رفت ... سرازیر ...سرپایینی ...رفت ...خونه دوم مغذم میچرخه ....... این خاطره برای بار هزارم تکرار میشه توی ذهنم و من هنوز نمیدونم چرا ... دوچرخه واسه دوستم بود که سری پیش فهمیدم زن گرفته ... اون مرد همیشه ناشناس موند ولی لبخندش از یادم نرفته ....

::::::خاطره

::::::خاطره

قراره برم پیش پدر بزرگم .... اون اونطرف روستای توی باغش داره به درخت هاش میرسه ...مسیر از بین کلی چنار سر به فلک کشیده می گذره و من تموم مسیر رو میدوم تا مبادا یکی از چنارها بیفته و من بمیرم ...هیچ نفهمیدم چرا از افتادن چنارها می ترسیدم ...چرا این ترس ها رو توی وجودم نهادینه کردم ... ترس هایی که تا الان باهامن و ازم جدا نشدن...شاید ترس از ارتفاع رو از همون موقع تجربه کردم ...نمیدونم ...

سالها بعد وقتی از همون مسیر می گذشتم نه چناری بود و نه پدر بزرگی ولی ....من از اون مسیر می ترسیدم ....بدون اینکه هیچ عامل ترسی وجود داشته باشه

خاطره::::::

برچسب: قربانی,میشوم, نویسنده: ماهان بهرامی تاريخ: يکشنبه 12 شهريور 1396 ساعت: 15:22

صفحه بندی