خرید بک لینک

کسی در من فریاد می زند .... کمی ارامتر...بغض می کند ... کمی ارامتر...حرف میزند ... کمی ارامتر

سرش رو روی فرمان پیکان قراضه اش گذاشته بود و جاده رو می رفت ... پر از سرعت ...شایدم هم بعض کرده بود ... کسی چ میدونه شاید هم توی فکر فرو رفته بود .... جاده پیچید و اون از خاب پرید و دره در انتهاییش به قراضه اهن پاره ای دل سپرد .... و صدایی که حالا ارام ناله می کرد ... از ترس پریدم ...از تختم افتادم زمین ... خونه ی خالی و کسی که باید چراغ رو روشن می کرد ...هیچ کس نبود ...هیچ کس !!! ...نه ...صدای گریه ی بچه ای از اتاق بغل می اومد ..بچه ؟ یادم نمیاد کسی ...اه لعنتی این هم یه خوابه و بازم پریدم از خواب ... افتادم توی اب ...اب ؟ و ابی که من رو می بلعید ....اروم توی اب فرو می رفتم و رفته رفته تاریکی غالب میشد و من بی حرکت فقط به فشار اب روی تنم فکر می کردم که رفته رفته زیاد میشد .... اکسیژن داشت تموم میشد تقلا شروع شد و از خواب پریدم .... زیر سایه ی درخت تاک .... یه دختر و یه پسر .... نه نه ...این نه ...این نباید تکرار بشه ...لعنتی نهههه و از خواب پریدم .... پدرم داشت نماز میخوند و مادرم چایی دم کرده بود و توی حیاط داشت تسبحش رو میشمرد ....پسر از در وارد شد و گفت ... فبل اینکه حرفش رو بزنه سرش داد زدم ...نگو لعنتی نگو ... و بازم از خواب پریدم .... کنار تختش بودم ...پدر بزرگم بود ... گمونم جوابش کرده بودن و اخراش بود ...منو نشناخت ... طوری که نفهمه از گوشه ی چشمم یه اشک سر خورد ... سر خورد و افتاد ... افتادم ...بازم توی اب و رودخونه این باز منو می بلعید ... این بار تقلا کردم ...تازه فهمیدم اشتباه کردم ولی دیر شده بود ...داشتم فرو می رفتم توی اب و ...دستی که دستم رو گرفت ...با خودش کشوند کنار اب ... نه چیزی پرسید نه سوالی کرد و بعد چند دقیقه رفت و من نشستم کنار رودخونه ....این بار خبری از بیداری نبود فقط کنار گوشم دختری ارام فریاد می زد....همین

مروح کن دل و جان را

دل تنگ پریشان را

گلستان ساز زندان را

بر این ارواح زندانی

#مولانا

برچسب: ارامتر, نویسنده: ماهان بهرامی تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 1:48

صفحه بندی