خرید بک لینک

هر وقت اومدم سراغ نوشتن یعنی چیزی بوده که نمی تونم حلش کنم ...دوراهی که نمی تونم به یک راه ختمش کنم و همیشه هم سر یه سری سرسری گرفتن ها راهی رو می رم که نباید ....

امروز از شرکت رادمان زنگ زدن .... قرار شد فردا قرارداد رو بفرستن امضا کنم ... واقعا می ترسم ...نمیشه اعتماد کرد ....

خواهر بی دلیل سر از اونجا در اورد و بعد زنگ زد و کلی سر هم بافت ...حرف مفت .... اینا واقعا در مورد من چی فکر می کنن ...نگرانن !!!حرفاشون رو می زنن و بعد هم می گن خود دانی ... منکه می دونم خودم میدونم ولی نمی دونم چرا وقتی نمی دونی حرف میزنی

تنفس می کنم هوا رو این ... این مسوم کننده ی پر ادعا رو ...

می دونی ... داستان مثل اون روزا شده ... قبل کنکور بود و داشتم انتخاب رشته میکردم ... رتبه ام خوب بود و دوس داشتم برم کامپیوتر و این وسط هی افکارمو انگولک می کردن که نکن و نرو و نشو ... و من هم عصب زدم ... 4 سال شیمی خوندم و کنارش کامپیوتر هم کار کردم ... صرفا به دلیل اینکه عصب زدم ... همین کارو همین الان هم دارم می کنم ... انگار نمی خوام درس بگیرم ... یادم نمیاد حرف کسی رو گوش کرده باشم ... بزار صادقانه بگم خودمم دلم نمیخواد ... منم دو دلم ...از روز اول دو دل بودم ولی ...بگذریم

بزار توی یه خاطره خوب فرو برم و بعد هم بر سر وقت کارم

::::خاطره

اون روزا تماما درگیر نوشتن بودم ... روزها وقت غروب هوا یه جور خاصی خنک میشد ...یه نیمکت جلو خابگامون بود ....یه بالش و ساعت ها روش دراز می کشیدم و توی خلسه فرو می رفتم .... اون روا بهترین روزای زندگیم بود....توی یه عرفان خالص سر می کردم طوری که گاهی توی نفس کشیدم فلسفه می دیدم ... بعدا دوستام بهم گفتن که اون روزا شبیه یه روانی بودی ... کسی که راه می رفت و کل مسیر توی خودش بود و گاهی ساعت ها به اسمون نگاه می کرد ... خوشحالم اون نوع از زندگی رو تجربه کردم ...به نظرم بعد اون بود که خودمو پیدا کردم خیلی چیزها واسم عینیت پیدا کرد و تونستم بفهمم به کدوم سمت برم و چیکار کنم ....

::::خاطره

::::خاطره

داشتم شیمی میخوندم ...فک کنم شیمی الی بود یه هرچیز دیگه ای ... غرق دنیایی

برچسب: نویسنده: ماهان بهرامی تاريخ: جمعه 24 شهريور 1396 ساعت: 19:14

صفحه بندی