هیچ رنجی نیست جز گذر عمر که گاهی سرمان خراب میشود
فارغ از هلهله های دنیا درگیر ارامشم ....روی مبل دراز کشیدم و موزیک ارومی که روحم رو نوازش می کنه ...تهی ترین جسم شاید فکر من باشه که درگیر یک خلسه ی ارامشه ....
زن همسایه رخت ها رو پهن می کنه با اون موهای نمناکش ...منو میبینه و پشت کولر پنهان میشه و بی خبر که من خسته از این هرزه نگاه کردنم و فقط دارم گذرم عمرم رو نگاه میکنم و به قولی عمر شاید همین زن باشه که رخت ها رو اویزون میکنه ...چشم هامو اروم می بندم و صدای صوت قطار و تق تق ریل و اینکه از وسط کوه یهو سر بیرون میاره ...بین سفرهایی که داشتم قطار طوری دیگه ای شاعراانه بودن و هنوزم مزه ی اون سفرها رو زیر زبونم دارم .... چشم هامو باز می کنم و هنوز سوار بر مبل م و هیچ قطاری نیست ... یهو دلم خواست ...
باید برم ... جایی ...کسی ...کاری ... برم ؟ .... هوم ! ... ادم باش ...باشه ؟ ... اوکی ... فقط ... . هم ؟ ... قولتو فراموش نکن ... اوووف از دست تو ...بسه ... اخم و سکوت و نگاه ... باشه قول میدم و برمی گردم همینجا و اونطوری نفس میکشم که تو میخوای ..حله ؟ ... تلخند ... حلالم کن ...و از ته دل حلال میکنه ... تسبیحش توی دستمه و ذکر استغفرالله به تعداد نامحدود ....
خداوندا منو ببخش .. نه بخاطر اینکه لایق بخششت هستم ... چون بهش نیاز دارم ...
برچسب: قطار,
نویسنده: ماهان بهرامی