باید واژه ی تو رو از این وبلاگ حذف شده بدونیم ... دیگه ازش استفاده نکنیم ... مخاطب نداره فقط حرفهاییه که باید بنویسم... میفهمی که چی می گم ... میپرسی چرا یه جای خلوت تر نه چرا اینجا ... میدونی که قاتل همیشه به صحنه بر می گرده و من اینجا بود که خودم رو کشتم و حالا برگشتم تا ... تا ... چ بدونم ...تا هرچی ...
وقتی ناراحتم باید بنویسم وگرنه ادم شادی هستم ... نه نیستم ... هیچ وقت نبودم ... این ادمی میبینی ...همینکه توی برف داره میره ... این منم ... بی حس و با یه پالتو و کسی که همیشه رفته بدون هیچ مقصدی ... به نظر شاد نمیاد ...منم همین ...نه غمگینم نه شادم فقط توی خودمم ...همین
باید برم بخابم ..فردا یه روز دیگه ست ...فقط ... اگه میخوای یکی رو از خودت دور کنی با نفرت از خودت اون رو دور کنه تا بتونه واقعا ازت دور باشه ...بزار کامل متنفر بشه و بعد بره ... نه نه ... کسی نرفته کسی وجود نداشته که بره ... من ... من ... اره من یه رباط ساختم و بعد که برنامه نویسیش تموم شد ... خب اون یه ذره بد کد زده شده بود ... می فهمی که چی میگم ...کلی باگ داشت و بعد که خواستم راش بندازم کار نکرد واسه همین گفتن بندازش دور ...دلم نمی اومد ولی مجبورم و الان دارم تلاشم رو می کنم ... میفهمی که چی میگم ...
بذار اعتراف کنم ...حس می کنم مریضم ... حس می کنم از درون مریضم ... من هرچی رو لازم دارم میسازم و اگه نتونم اون رو توی تخیلم میسازم و بعد هم .... همه چی خوب پیش میره تا اینکه ...بی خیال نمیشه توضیح داد ....سبمپلکس های لعنتی ...بازم زنده شدن و به یکیشون دچار شدم ...باید برم دکتر ...باید ..دارم تو رل یکی از شخصیت های رمانم میرم و این اصن خوب نیست ....اصن و اصن...ببخش ...من به همه جا سرک کشیدم ...رمزت ... لعنتی ارومتر جیغ بزن ... اه
برچسب: گیرم,
نویسنده: ماهان بهرامی
تاريخ: شنبه
25 شهريور
1396 ساعت: 3:36