- ببین شماها توی باتلاق لاکچری زندگی کردنتون دارین خفه میشید
+ببین ... تو اینجا زندگی نکردی تا بفهمی که مجبوری ...مجبور
نفسم سرد ولی دلگرم .... همه چی حل میشه ؟
+اره ولی ...ولی شاید اون روز نه من باشم نه تو ...این نسل و نسل بعدی همچنان بیشتر و بیشتر توی این گنداب فرو میرن
-اینا رو میدونی ولی بازم دارم ... (سکوت)
+فک می کنی ما اینا رو نمیدونیم ...یا نه تو از ما فهمیده تری و می فهمی و ما نمی فهمیم
-پس چرا !!!
+چون این جزئی از ذات ما شده ... مرض عادی میشه واسه جماعت بیمار
من نه خوبم نه بد ... نه حرفم و نه زر ... نه دردم نه درمان ...نه ...نه ...و بازم نه ... اینکه اینا رو به بقیه نسبت میدم بخاطر این نیست بگم من میفهمم یا از شما بهترم ...اصن هرکی که داره این نوشته رو میخونه از من بهتره و این رو بدون شک می گم ... نپرس چرا ... فقط قبول دارم که من توی یه سری باتلاق غرق شدم و الان ژست خوب بودم نمی گیرم و موعضه نمی کنم ...بگذریم ...کش دادن این موضوع چیزی نصیب ما نمی کنه
به دولوپر اندرویدمون(که یه هفته ست خبری نیست ازش زنگ زدم) .... کجایی؟ چرا بی خبری ؟؟ گفت ببین من زن دارم زندگی دارم خرج دارم ... میفهمی که .... اره خب می فهمم ولی نمی فهمم که اینا چ ربطی به من داره ... همینجا دیگه ... تو توی دنیای خودتی و خبر نداری بقیه چ بدبختی هایی دارن ... ببین دوست من ...نه تو ببین ... یه دقیقه بزار بگم بعد هرچی خواستی بگو ...ساکت میشه تا حرف بزنم .... من هر روز توی شرکت در حال کارم و اونجا کلی فشار ...هر شب فقط 3 ساعت وقت دارم ...همونو باید بشیم رو بروژه ی شما کار کنم ... هزینه کسی که دیتا وارد می کنه رو من میدم هزینه کلی رو من میدم هزینه تبلیغات رو من میدم ...سگ دو زدن و دعوا با شرکتا رو من میکنم ... اینا همه اش کنار اینه که فقط شبی 3 ساعت وقت دارم که بگذزیم که باید یه ساعتش رو با یه احمق سروکله بزنم ... اینا رو واسه خودم نمی کنم ...بفهم که الان درامدم در حدیه که نیازی به پول بیشتر ندارم ...اینا رو انجام میدم تا تو کارت لنگ نمونه و بتونی یه کاری بکنی که سرپای خودت وایسی ... بزار بهت رک بگم ... سه ساله که دراری در جا میزنی و توی این پروژه اندازه همون سه سال تجربه کسب کردی و فک کنم همین کافی باشه...بیا طور دیگه ای به دوستی نگاه کنیم ... توی 2 ساللی توی سربازی بودم حتی یه بارم حالم رو نپرسید و توی یه سالی که تهران بودم حتی یه بارم سراغم رو نگرفتی ... این من بودم که باز اومدم و دست رو گرفتم ...
+اره حاجی تو خوبی و من بد
-لطفا ...خفه شو و کارتو بکن ...یه شماره حسابم بده تا بیحساب بشیم
+هه
-زهرمار ....با من ایجوری حرف نزن
ــــــــــــــــــــــــــــباشهـــــــباباــــــــــــــتوخوبیــــــــــــــــــــــــــــــــ
من خوب نیستم ... من میدونم چی هستم و میدونم چی میخوام و این همه حس خوبیه که همیشه منو از تاریکی به روشنایی کشونده و حالا هم داره هدایتم میکنه .....
ـــــــــتوخوبیــــــــــــ
دلم واسه کتاب خوندن تنگ شده ... خیلی دلم تنگه ....فک کنم فردا برم کتاب بخرم
ـــــــباباـــــــکتاـــــــــــــــبـــــــــــــــخون
خفه شو ...از ذهنم برو بیرون
برچسب: هنوزم,میشه,بخشید,
نویسنده: ماهان بهرامی
تاريخ: يکشنبه
26 شهريور
1396 ساعت: 1:37