
دو دقیقه بعد از رفتنت ...تنهایی تنهایی مرا بلعید خانه خاموش شد و چراغی ار نفس زدن افتاد از خاب برخواستم به بیداری ...یک چرت اول شبی و حالا ....بدن بی رخوت و کارهای تلنبار شده ...دارم به این فک می کنم پارسال همین موقع به چی فکر می کردم ....شاید بی ربط باشد اما انگار دنبال کمی پول بودم واسه سفر واسه هجرت ..شاید هم هنوز خبری نبود ...
ادامه مطلب
سالگرد هجرت غمگینم نزدیکه ... تموم دیشب رو یه بند با بغض خندیدم ... و تو ارام سر میکشیدی خنده هایم را با اخم .... مدادهای سیاه ...خطهای سفید .... گچ های مدرسه ....بوی غذای خونه ها .... از خاب می پرم ...پتو پیچیده دور پاهام و پشه ها و کولری که نباید روشن بشه ... غلت میخورم و از تخت میام پایین و سیستم رو بیدار می کنم و یه وبلاگ میسازم و شروع می کنم به نوشتن .... نوشتنی که حدود 9 ماهیه توی خودم سرک...
ادامه مطلب
یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا #مولانا حالت روحی و خوب .... حس رهایی ...حس خلسه ... هیچ تلاطمی در جریان نیست ... لب دریاچه زیر افتاب لم داده ام و زندگی بر وفق مراد است تمام فکرت چسبیده است به زیر طاق ذهنم و من اسوده درونت پلک میزنم..چقد روحت لطیف است و من را از هر حسی خشنی خالی می کند غلت میزنم و طرف دیگرم پر از افتابت میشود ..... خواجه نگهدار مرا ...
ادامه مطلب
ساعت از تپش افتاده اما ... تو هنوز می تپی در سینه ام...
ادامه مطلب
خیابونا جای بهتری واسه قدم زدنن وقتی به تو فکر می کنم ......
ادامه مطلب
ساعت ها رو هم جابجا کنی پاییز سرش کلاه نمیره سرش کلاه نرفت توی حیاط با چایی منتظرش بودم که رسید بدون سلام و با شالگردن ...پادشاه فصل هاست پاییز من ...
ادامه مطلب